![]() |
![]() |
|
|
اين جا تنهاي تنهام ،همه چيز مسموم، ضعف در تلاش است چشمانم را تيره كند فقط سكوت است كه مي لرزد بزبز قندي بچه هاش لال شدن ديگه نمي ترسند كمك نمي خواهند چشم پلاستيكي شون يخ زده است نمي دانم چرا به گذشته فكر مي كنم دوست دارم بروم به دور دست ها دوباره بسازمش شايد هم فكر ميكنم تو گدشته چيزي هست كه بتوانم دوباره به آن زندگي ببخشم در فضاي تاريك اتاق قدم بر مي دارم نزديك ميشوم انگار در تاريكي هياهوي برپاست يكي دستان تورا گرفته يكي روي لبانت ديگري سينه ات {مورچه های كثيف گم شيد لاشخورها گم شيد مارا تنها بذاريد} توچشمات خيره مي شوم انگاريك كابوس بود آنها داشتن مي رفتند مسافرت در يك لحضه دخترك جيغ زد بابا بابا ...در يك چشم به هم زدن لبخند تو صورتت خشكيد لبانت يخ زد ديگر چشم هاي مشتاقت مرا به ديدن دنياي ديگر نمی برد ولي نه نه نمي خواهم ديگر دور از من باشي مي خوام هميشه بامن باشي تنها تو مسموم نيستي درآغوشت ميگيرم: تمام قلبت همه وجودشيرينت را مي خورم نمي خواهم به دست مورچه ها بيفتی فقط اين زبان تلخ بماند حال ديگر هيچ وقت يك سوسك تنها نخواهيم بود ما باهستيم براي هميشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 16:58 توسط مجید بوشهری |
|
|
سلام سال نو مبارک .
سال ۸۸ سال نو با تجربه های نو برای شما دوست عزیز باشد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 14:1 توسط مجید بوشهری |
|
|
دراین شب نمایی ها بیا به سخره بگیریم فردا را با درختان هم آواز شویم کی می داند صبح چه می بیند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 4:11 توسط مجید بوشهری |
|
هیاهوی بر پا شده بود تمام ماهیان جمع شده بودن تا به حر فهای (( ماهان)) دانای ماهیان گوش دهند.طبق سنت قدیم باید ((ماهان)) قبل از مرگ دو نفر ازبهترین شاگردانش را به مکان مقدس میبرد می آزمود، هر یک ازآنها که می توانست اسرار را درک کند به عنوان جانشین به پیش قوم می فرستد.شاگردی که ظر فیت اسرار را نداشت ازقوم رانده میشود تا آخر عمر در در یاها همانند یک موجود نفرین شده سرگردان می شد.بلاخره ماهان با شنل آبی رنگ و عصای مرصعش از میان جمع گذشت بر روی تکه سنگی ایستد گفت امروزآخرین روز حضور من است فردا که آبها برخیزند روحم به ماه خواهد پیوست.من امروز((ترا ))و(( ننا)) با خود خواهم بردهر یک که ظرفیتش را داشته باشد جانشین من خواهد بودو هرکه در تردید باشد لعن خدایان را به همراه خواهد داشت به یاد داشته باشید ماه تنها یاور ماست درسیاهی ها ،به آیین کهن احترام بگذارید و ازسیاهی پرهیز کنید مگر نه همه محکوم به نابودی هستیم.((ترا)) و(( ننا ))از حال خود بی خبر بودند تا اینکه یک لحضه به خود آمدن دیدن همراه ماهان مسافت زیادی را از قبیله دورگشته اند و تا شب زمان اندکیترس وحشتناکی بر آنها مسلط شده بود ماهان نگاهی به آنهاانداخت و گفت در این مکان می ایستیم و خود را برای شب آماده می کنیم .پس از مدتی (( ماهان)) به عمق دریا رفت وصدفی راآورد و گفت این چیست؟(( ترا )) با هیکل برزگش متحیرانه به او نگاه کر د و ا برو های کلفتش را در هم پیچید ، جواب داد این یک صدف مرده است .این بار ((ماهان) صدف را به ((ننا)) ریز اندام داد گفت این چیست؟((ننا)) با چشم های در شت و سیاهش نگاهی به صدف کرد و آن در دستش گرفت سپس نگاهی به(( ما هان)) نگاهی انداخت،گفت: صدفیست مرده اما وزنی دارد ممکن است که در دردرون خود رازی داشته باشدماهان صدف را گشود و مرواریدی زیبا نمایان شد وگفت درفنا هم باز آفرینشی و فنا آغازی دوباره وبقا بهانه بیش نیست تا قبیله مروارید سازد . سپس ادامه داد عزیزانم آیین کهن سالها عمر خود را برای حفظ و پاس داشت آن صرف کردید تهی از حقیقت است خود را از دریا رها سازید پس پرواز کنید تا با ماه یکی شوید آنها پروازکردن امادر یک لحضه((ترا)) به قدرت خود شک بردودر یک آن تمام قدرتش را از دست دادبه در یا باز گشت ولی ((ننا ))رفت و به ماه پیوست((ترا)) به حال خود آمده و فرصت رااز دست رفته دید غمیگین گشت ماهان دستی بر شانه ی او نهاد به او گفتاکنون زمان آن رسیده مرا ترک کنی به پیش قبیله بروی همچون که من سالها پيش رفتم .تو در توانایی خود تردید کردی و من هم روزی در خود تردید کردم ، اکنون در پیری بر بستر خشکی در جزر خواهم مرد کنون مرا تنهابگذار تا این راز(( ننا)) دیگری سازد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:53 توسط مجید بوشهری |
|
|
این ترانه در شبی بهاری فضای ماشین رافرا گرفته:
((اسب ابلق سم طلا آسته برو میری کجا میترسم دیوونه بشم با آدماش جنگ بکنم سربشکنم آی سر بشکنم میترسم دیوونه بشم سربشکنم آی سر بشکنم )) حاج آقا : عروس خانم بازم قسمت شد بیاییم یه چرخی بزنیم این دفعه اتولو با کاغذهای رنگی تزئین کردم حاج خانم : در آینه دستی خودش یک نگاه می اندازد . لبخند می زند ،حاج اکبر از اولش هم خوش سلیقه بودی! یادمه نامه هایی رو که به من می نوشتی چه جوری تزئین میکرد ی: روی کاغذ نامه هات چای می ریختی وآنها معطر می کردی ،همراه چند گلبرگ زعفران تو پاکت صورتی می گذاشتیشون بعدش پاکتو با نخ می بستی به سیب سرخی...کله ی سحر پرت میکردی تو اتاقم .... حاج آقا : قا ه قاه میزند اختیار دارید ! حاج خانم: خبری از بوق بو ق نیست ؟ حاج آقا : به احترام چهل سال زندگی مشترکمون چهل تا بوق بوق ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:39 توسط مجید بوشهری |
|
|
عاقد شمرده شمرده صیغه عقدرا برای بار سوم میخواند
یک نفس عمیق میکشد : وکیلم دوشیزه خانم ... عروس باصدای لرزان میگوید :بله تا کله قند ها دست از جنگ بر دارند با هله هله همراه شوند داماد لبخند میزند: عروس خانم حال میتوانم چهره شما راببینم . وای اصلا تصور نمیکردم چهره ی شما این شکلی باشد ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:4 توسط مجید بوشهری |
|
|
سال نو سلام .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 6:59 توسط مجید بوشهری |
|
درشب نشینی گیلاسها بادبادکها برباد رفتن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:21 توسط مجید بوشهری |
|
خيلی خيلی دوست دارم ،ستاره ها را لمس کنم و ببوسم باآنها حرف بزنم اما امروز آقا معلم زنگ انشا ء به من گفت ((پسرک دیوانه آنها سنگ های داغی هستند که بعضی هاشون سالها مرده اند ...))اما من که باور نميکنم چون ستاره ها چشمک ميزنند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:58 توسط مجید بوشهری |
|
|
زندگی این قدر زیبای که حاضرم جانم برات فدا کنم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 15:43 توسط مجید بوشهری |
|
((سوز))، خود را گاهی با صدای جوی ،گاهی با صدای برگها ی پاییزی همرا میکند و تا ((بانوی سپیدی ))چشم غمازخود را بگشاید و خط بطلان بر هرچه رنگ است بکشد ورنگها رنگ ببازند ودر یابند اغوا دیگر کار ساز نیست...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:55 توسط مجید بوشهری |
|
|
هنوز ستاره می درخشد اگر چه مرده!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:20 توسط مجید بوشهری |
|
|
لبان گرمت هر بوسه ای را وسوسه میکند و چشمانت همچون دریای متلاطم همه چیز را دگرگون میکند و دستانم شوق دستان تورا دارد ولی حیف که تو بزی بیش نیستی . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 15:17 توسط مجید بوشهری |
|
|
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 21:52 توسط مجید بوشهری |
|
|
خدا گذشتگان شما را بیامرزد ، پدر بزرگ زیرکی داشتیم که دراواخر عمر نابینا شده بود
ماکودک بودیم،کمی شیطان که از ضعف ایشان بهره می جستیم ،به خیال خام خود تفریح میکردیم برای مثال وقتی ایشان درمعدود مواقعی که سوال میکردن،جواب پرت میدادیم یا به خطا راهنمایی میکردیم هرچندکه همیشه دست ما رامیخواند وبرای همین اعتبارزیاد ی در نزد ایشان کسب کرده بودیم. از قضا روزی با ایشان مسیری را طی میکردیم که چاله ای رویت شد پس با غرور گفتیم پدر جان چاله ای در راهست فرمودنند :کودکم هیچ چاله نیست ،شما میخواهید بروید، بروید ما اصرار کردیم وایشان انکاردرنهایت گفتند گزیده گو ،کو تا چاله ما هم از سر لج نظاره گر در چاله رفتن و به زمین خوردن ایشان شدیم و شکرخدا اتفاق خاصتی رخ نداد ماکه منتظر گله و شکایت بودیم با لبخند ایشان مواجه شدیم فرمودنند عجب: نوه ی ما زیرک وباهوش شده است .....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 21:16 توسط مجید بوشهری |
|
|
باردیگر فرصت گرفتم تا صاحب دفترمشق نو شوم تا بتوان آنرا پراز مهر های صد آفرین کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 11:40 توسط مجید بوشهری |
|
|
باز هم میتوانم مثل یک کودک بخندم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:17 توسط مجید بوشهری |
|
|
وقتی می شود بدون مالک بو دن آرامش داشت چرا که نه .......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 16:0 توسط مجید بوشهری |
|
|
دایی سوسکه به شیشه خالی نوشابه نگاه کرد فکر کرد چه چیزی می تواند فراموش کند یک نخ بریده، بادبادک کودکیش .... فکرکرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:42 توسط مجید بوشهری |
|
خاله سوسکه تازه یاد گرفته با سایه اش حرف بزنه ........ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:34 توسط مجید بوشهری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
دوست عزبز :در این سفر خوشحالم باشما همراهم و از شما یاد می گریم و خاطره زیبا با هم می سازیم .
|
| پیوندها |
|
بنیاد فرهنگ وزندگی برگ سبز احمد شاملو Gray Days |
|
RSS
|